کد خبر: 1047 A

ببین، مملکت ما مثل همه ممالک دیگر پر از بالا و پایین‌های مختلف است. گرفتاری که خاصِ یک ملت نیست. یک وقت زلزله می‌آید یک جایی و یک شهر خشتی می‌خوابد روی هم و مردمی بی‌شمار می‌میرند.

ایران‌آرت: احسان حسینی نسب در روزنامه اعتماد نوشته:

ببین، مملکت ما مثل همه ممالک دیگر پر از بالا و پایین‌های مختلف است. گرفتاری که خاصِ یک ملت نیست. یک وقت زلزله می‌آید یک جایی و یک شهر خشتی می‌خوابد روی هم و مردمی بی‌شمار می‌میرند. جای دیگری سونامی می‌‎آید و نیروگاه هسته‌ای‌اش خراب می‌شود و مردمش آواره می‌شوند. جای دیگری توی همین دنیا یک کله‌خرابی هواپیمایی را می‌کوبد به برجی و صدها نفر می‌میرند. در سرزمینی دیگر معدنی ریزش می‌کند و مردمی گیر می‌کنند در قعرِ قعر زمین. یک طرف دیگر دنیا احمقی سلاحش را دست می‌گیرد و مردم را در شب سال نو می‌بندد به رگبار. یا جنگی بین دو کشور در می‌گیرد: موشک‌ها به سمت خاک همدیگر نشانه می‌روند و زندگی‌های مردم می‌رود در هاله‌ای از بیم.

اصلا کافی است همین الان یکی از خبرگزاری‌ها را باز کنی، یا تلویزیون را روشن کنی، یا موبایلت را از جیبت درآوری و توی یکی از شبکه‌های اجتماعی تابی بخوری، توی گروه‌ها و صفحات چرخی بزنی. در هر لحظه‌ای، جهان با بحرانی روبه‌روست. بحرانی که گریبان یک سرزمین را و مردمش را گرفته است. گفتم که به‌تان. گرفتاری خاص یک ملت نیست. وجه مشترک همه مردم دنیاست. «توسعه‌یافته» و «در حال توسعه» هم ندارد. گرفتاری، گرفتاری است. پیشگیری از بروز بحران و بعد آمادگی برای مواجهه با گرفتاری و بعدتر، کیفیت خود این مواجهه البته در ممالک مترقی و ممالک کمتر ترقی‌یافته با همدیگر توفیر دارند. نقلش، نقل الان و اینجا نیست. بماند برای بعدترها.

قصه، اینجا، این‌بار، توی این صفحه و توی این ماجرا چیز دیگری است. قصه، قصه آوار است. قصه، خاک تپیده در هواست. قصه دست‌هایی که به نشانه کمک بالا رفته‌اند و جنازه‌هایی که پایین، در سنگلاخ و کلوخ و تیرآهن‌های درهم‌پیچیده افتاده‌اند. با یک وجه اشتراک بزرگ: همگی درهم‌کوفته‌اند. غبار روی همه‌چیز سایه انداخته است. روی همه‌چیز. هر گوشه‌ای از شهر آواری ریخته است. هر گوشه انسانی چمباتمه زده است و سر گذاشته به دیواری نیم‌ریخته و آهسته می‌گرید. روبه‌روی هر کسی که زنده است، جنازه‌هایی ردیف شده‌اند. جنازه‌هایی زیرِ ململ پتوهای پلنگ‌نشان و طاووس‌نشان: مردانی با استخوان‌های شکسته، زنانی با تن‌های درهم‌فشرده شده. مُرده، مُرده. مرگ در همه شهر پخش شده است. جولان می‌دهد. خودش را به دیوارهای شهر می‌مالد. به زنده‌ها. به باقیمانده‌ها از زلزله دیشب. زلزله دیشبِ بم در پنجِ دی‌ماه سال ١٣٨٢.

توی این وضعیت، خیلی‌ها می‌آیند توی میدان. بعضی‌ها برای کمک، بعضی‌های دیگر به خاطر جلب‌نظر. اهل کمک می‌آیند و آستین بالا می‌زنند و خاک‌ها را می‌روبند. جنازه‌ای می‌جورند. اگر سرشناس باشند، به آدم داغداری تسلایی می‌دهند. کنار داغدیده‌ها می‌نشینند و نان و پنیری توی همان لحظات بحرانی کنارشان می‌خورند و توی دل آدم سوگوار، بذر امید می‌رویانند از نو. اهل شوآف هم تکلیف‌شان روشن است: جلوی دوربین‌های آخته عکاس‌ها جولان می‌دهند. رژه می‌روند و بعد هم به گاهِ خطر، وقتی که باید هزینه‌ای کنند از جیب‌شان یا از جان‌شان، نیست و نافور می‌شوند. دیده‌اید حتما. بیشترِ این جماعت را بازیگرهای درجه دو و سه (بعضی‌شان را می‌گویم)، خواننده‌های آبدوغ‌خیاری و کشتی‌گیرها و فوتبالیست‌های از رده خارج تشکیل می‌دهند. نقل اینها هم نقل حالای ما نیست. این هم بماند برای جایی دیگر و وقتی دیگر. آنها که آمده‌اند- آن سرشناس‌ها را می‌گویم- وقتی غبار حادثه خوابید، دو نوع مواجهه با ماجرا پیدا می‌کنند. یا می‌روند پی زندگانی‌شان. یعنی نقش انسانی‌شان را درست ایفا کرده‌اند، رسالت‌شان را انجام داده‌اند و وجدان‌شان آسوده شده است. آنها، به خاطر زحمات‌شان ستودنی‌اند. در یادها می‌مانند. همواره تحسین می‌شوند و همواره از آنها به نیکی یاد می‌شود. تاریخ نمی‌تواند آنها را به خاطر نوع‌دوستی و انسان‌دوستی‌شان در چرخ‌دنده‌های خود هضم و له و فراموش کند. هیچ‌کسی تختی را در زلزله بویین‌زهرا از یاد نخواهد برد، وقتی با کیسه در بازار تهران راه افتاد و از اعتبارِ آقاتختی‌بودنش استفاده کرد و برای آسیب‌دیده‌های زلزله پول جمع کرد. یا احمدرضا عابدزاده را، وقتی سوار بر آن بلیزر قدیمی آبی برای زلزله‌زده‌های بم وسیله جمع می‌کرد و وسایلِ جمع‌شده را بار می‌زد و می‌زد به جاده و تا بمِ زلزله‌زده یک سر می‌تاخت. آنها بر صحیفه زندگانی ملت نقش می‌بندند. تاریخ در مواجهه با آنها قوه مچاله کردن‌شان را ندارد.  یک دسته دیگر هم هستند اما. یک دسته مهم دیگر. آنها وقتی غبار حادثه خوابید، تازه کارشان شروع می‌شود. وظیفه آنها روشن نگاه داشتن چراغ انسانیت است. آنها فتیله این چراغ را بالا نگاه می‌دارند. نمی‌گذارند آتش روشن شده از یک اتفاق بزرگ که دلِ یک ملت را به درد آورده، سرد شود. آنها را نمی‌توان در سطح قلمداد کرد. آنها در عمق مانده‌اند. روشنایی جهانِ پیرامون ما از آنهاست. از آنها که با تمام شدن یک فاجعه، تازه کارشان شروع می‌شود. آنها «مُحاطِ» تاریخ نیستند، «محیطِ» تاریخند؛ خود تاریخند. تاریخ را آنها می‌سازند.

حالا که این یادداشت را می‌نویسم، تو مدت‌هاست توی جا خوابیده‌ای. مدت‌هاست که خبری از تو نداریم مگر اینکه کسی از نزدیکانت، مثلا همسرت یا یکی از پسرانت توی صفحه‌اش از حال تو چیزی بنویسد و از تو، از حال تو که برای‌مان مهم است، خبری بیاورد. اما نمی‌توانم منکر شوم حالا که آوار پلاسکو خوابیده است، حالا که آتش‌نشان‌ها تن‌های شریف‌شان یا به غبارِ فروریخته از آن عمارت بلند، آن نماد مدرنیته جعلی در تهران آمیخته شده، یا به خاکسترِ جسم رفقا و همکاران‌شان در آتش نمرودی پلاسکو متبرک شده است، چقدر جای تو، جای صدای تو و حضور تو، کنار ما که مردمانیم و آسیب‌دیدگان این فاجعه بزرگیم خالی است.  آقای شجریان! بم یادمان نمی‌رود. شهر آوار شده بود. آدم‌ها آمدند. هرکسی هر کاری خواست بکند، کرد. عکاس‌ها عکس‌های‌شان را گرفتند. آنها که دنبال جلب نظر بودند، تلاش‌شان را کردند. آوار که خوابید، تو آمدی توی کار. تازه کار شروع شده بود برای تو. صدای تو یادمان نمی‌رود که آن شبِ تاریخی «مرغ سحر، ناله سر کن» خواندی برای ما. آقا! عزیزِدل مردم! پلاسکو ریخت و تن‌هایی از نجیب‌ترین‌ها و شریف‌ترینِ همان مردم سوختند. جای صدای تو خالی است کنار ما. مهم‌تر! جای حضورت خالی است کنار ما، برای ما. برای التیام دردها و جراحت‌های ما. استاد! بالاغیرتا دستی بجنبان و زودتر خوب شو!

 

 

محمدرضا شجریان ساختمان پلاسکو
ارسال نظر

آخرین اخبار

پربیننده ترین