کد خبر: 8769 A

بعید است آدم ها احساس عاشقانه ای به یک مداد داشته باشند، اما هیچ چیز ناممکن نیست

ایران‌آرت: وولف مقاله نویس دست کمی ندارد از وولف داستان نویس؛ همان نویسنده ای که خیال نمی‌کند برای نوشتن از چیزی، فکر کردن به آن چیزی کافی است و فکر نمی کند اگر سیگاری روشن کند و از پنجره نگاهی به بیرون بیاندازد، همه چیز در ذهنش آماده نوشتن می شود. مقاله های وولف هیچ شباهتی ندارد به چیزهای که این روزها نامش را مقاله می گذاریم؛ به چیزهای که گاهی از سر بی حوصله گی می نویسیم و با افتخار ناممان را بالایش می گذاریم و خود را مقاله نویس و جوستار نویس می نامیم.

وولف مقاله نویس از تبار مونتنی است که در مقالاتش (یا به ترجمه استاد احمد سمیعی گیلانی تتبعاتش) نوشتن را به چشم وظیفه می دید؛ وظیفه ای که سرباز زدن از آن ممکن نیست و هیچ کلمه ای را هم نباید بی دلیل روی کاغذ آورد و هر کلمه اضافه خیانتی است نابخشودنی به آنچه نوشتن می نامیمش.

این گونه است که به وقت خواندن مقاله های وولف اصلا خیال نمی کنیم این مقاله ها را وقتی نوشته که ایده ای برای نوشتن داستان نداشته وخیال می کنیم که همه مدتی که ایده نوشتن این مقاله را در سر داشته اصلا به نوشتن داستان فکر نمی کرده و شوق نوشتن مقاله برایش دست کمی از شوق نوشتن داستان نداشته است . همین که در مواجه با کتاب مختصر "تاملاتی در باب صلح هنگام حمله هوایی" یازده مقاله عالی پیش رویمان می بینیم با ایده های فکر شده و کلماتی سنجیده و نثری دلپذیر که هیچ کم ندارد از داستان های وولف و اتفاقا چیزهای که ممکن است سر از داستان هایش در نیاورده باشند، اینجا حضور پر رنگی دارند.

مثلا یکی از مقاله ها اینگونه شروع می شود که هواپیماهای آلمان چند شب است مدام دارند بالای خانه های شهر می چرخند و همین صدای هواپیما کافی است برای اینکه ترسی عمیق به جان آدمی بیافتد و آدم سعی می کند شب ها را در تاریکی بگذراند. هر چراغ روشنی و هر نور شمعی دعوت نامه ای است که در جا می رسد به دست نیروهای آلمان و خلبان های که آن بالا دارند چرخ می زنند و شهر را زیرنظر دارند .

وولف این تجربه عجیب و ترسناک را مقایسه می کند با دراز کشیدن در اتاقی کاملا تاریک که زنبور تاریکی در فضای آن چرخ می زند. صدای زنبور را می شنویم . دورمی شود. نزدیک می شود. آرام نفس می کشیم. ممکن است صدای نفس کشیدنمان را بشنود . چشم هایمان را می بیندیم . ممکن است سفیدی چشممان را در تاریکی ببیند ؛ اما چیزهای دیگری هم هست . وولف مقاله نویس می نویسد آن بالا درآسمان بالای سرمان جوان های انگلیسی و آلمانی با یکدیگر می جنگند. آن ها که دفاع می کنند مردند و آن ها که حمله می کنند مردند و در این بین جای زن ها خالی است . می نویسد هیچ سلاحی به زنان ها نداده اند که با دشمن بجنگند یا دست کم از خودشان دفاع کنند. راه پیشنهادی وولف این است که در نبود سلاح باید با قدرت ذهن جنگید.

تامل در باب همه چیز و رسیدن به تاملاتی تازه و از این راه است که می شود به جوانان های که آن بالا در آسمان بالای سرمان می جنگند ، کمک کرد. درطول مدتی که این ایده ها به ذهن وولف مقاله نویس می رسد هواپیماها آن بالا سرگرم چرخ زدن در آسمان هستند . صدایشان به اره ای می ماند که شاخه درخت ها را یکی یکی می برد. ممکن است بمباران کنند. اگر بمبی بیافتد پنجره ها می لرزند . ضد هوایی ها شلیک می کنند . نور افکن ها روشن می شوند و تا رفتن هواپیماها آسمان شب را روشن می کنند. 

مقاله ی دیگری این طور شروع می شود که بعید است آدم ها احساس عاشقانه ای به یک مداد داشته باشند، اما هیچ چیز ناممکن نیست و شاید روزی، روزگاری آدم از داشتن یک مداد هم بی نهایت راضی به نظر برسد و درست مثل شکارچی روباه که بهانه اش نگه داشتن نسل روباه است ، هر آدمی ممکن است یک روز هوس کند خیابان ها را زیر پا بگذارد و بهانه اش این باشد که باید مداد بخرم و بعد در غروب یک روز زمستانی شال و کلاه کند و بیرون بزند و به تماشای تاریک روشن خیابان ها بنشیند و آماده رفتن به خیابان استرند باشد که سر از کتابفروشی در بیاورد که کتاب های دست دوم می فروشد و دست آخر به مدادی برسد که می خواسته . بعد این حقیقت را پیش روی خواننده اش بگذارد که چیزی بهتر از ماجرا جویی و خیابان گردی در زمستان نیست.

خواندن مقاله های وولف چیزی شبیه همین ماجرا جویی و خیابان گردی در زمستان است. 

 

[این یادداشت را محسن آزرم در مجله تجربه نوشته است.]

 

 

ویرجینیا وولف مقالات وولف تاملاتی در باب صلح هنگام حمله هوایی
ارسال نظر

آخرین اخبار

پربیننده ترین