کد خبر: 6016 A

چهار سکانس از یک فیلم منزوی (قسمت سوم)

در سال هفتاد و سه، چهار تعداد روزنامه های ورزشی مثل این سال ها زیاد نبود، فکر می کنم فقط" ابرار ورزشی" منتشر می شد.

ایران‌آرت، غلامرضا طریقی: حسین منزوی اگر شاعر نمی شد می توانست یکی از بهترین و بزرگ ترین مفسر های ورزشی باشد. اطلاعات ورزشی اش حرف نداشت. آن قدر که به راحتی می توانست در باره تاریخ کشتی ایران صحبت کند و بدون درنگ بگوید که در فلان سال و فلان المپیک چه کسانی برای ایران مدال گرفته اند.حتی می توانست بگوید مثلا در فینال بهمان وزن نتیجه چندچند شده است. کشتی عشق منزوی بود، اما اطلاعات او در دیگر رشته های ورزشی هم چندان کمتر نبود. این عشق آنقدر قوی بود که برای دیدن پخش زنده یک بازی فوتبال او را ساعت ها راه ببرد و به جای دلخواهش برساند.

بخشی از علاقه منزوی به شکل خواندن مجله ها و روزنامه های ورزشی بروز پیدا می کرد.در سال هفتاد و سه، چهار تعداد روزنامه های ورزشی مثل این سال ها زیاد نبود. فکر می کنم فقط" ابرار ورزشی" منتشر می شد، یا اگر منتشر می شد، من آن را ندیده و نخوانده بودم. او ابرار ورزشی را همیشه می خواند و می آمد بیرون.

چند وقتی حال و حوصله قهوه خانه نشینی را از دست داده بود. دوست نداشت هر روز از خانه بیرون بیاید. از طرفی دلش می خواست هر روز روزنامه ورزشی اش را بگیرد و بخواند. یک روز به من گفت: " تو چه ساعتی از کلاس میای بیرون؟" گفتم :" دوازده و نیم ، یک" گفت :" خب پس هر روز یه ابرار ورزشی بگیر سر راه بده به من، بعد برو خونه." با کمال میل قبول کردم. هر روز ظهر خودم را می رساندم به " چهار راه سعدی" زنجان. از " خلیل چاپاری" خدا بیامرز که با منزوی هم میانه خوبی داشت ، یک ابرار ورزشی می خریدم. بعد راهم را کج می کردم به طرف " دروازه زشت " تا بروم به خیابان" استانداری" و کوچه " یددی بوروخلار" که معنی اش می شود " هفت پیچ ". در را می زدم، روزنامه را تحویل می دادم و می رفتم به طرف " امامزاده سید ابراهیم" که محله خودمان بود.این روند ادامه داشت تا یک روز که برایمان کلاس اضافه گذاشتند. تا کلاس تمام شود و من خودم را برسانم به مغازه خلیل، ساعت از دو گذشته بود و طبعتا روزنامه تمام شده بود. آن وقت ها تیتراژ روزنامه ها یا حداقل روزنامه های ورزشی این قدر بالا نبود. یا اگر بود به زنجان نمی رسید. هر کدام از روزنامه فروشی ها چهار، پنج نسخه روزنامه ورزشی می آوردند. از خلیل که نا امید شدم به روزنامه فروشی های دیگر هم سر زدم، اما تلاشم بی فایده بود. همه می گفتند روزنامه تمام شده. خسته شده بودم. خواستم بروم خانه، اما به این فکر کردم که الان منزوی منتظر است و اگر نتوانسته ام روزنامه گیر بیاورم حداقل باید بروم به او خبر بدهم و توضیح بدهم چه اتفاقی افتاده.به فکرم رسید زنگ بزنم اما سکه دو ریالی نداشتم. رفتم به طرف خانه پدری منزوی. در را که باز کرد طبق عادت جواب سلامم را داد و راه افتاد طرف حیاط . پشت سرش وارد شدم وقتی به ورودی خانه رسیدم به دستم نگاه کرد و دید روزنامه دستم نیست. گفت: " پس روزنامه کو؟" ماجرا را که توضیح دادم عصبی شد. گفت :" اگه نمی خواستی بگیری به خودم خبر می دادی می رفتم می گرفتم. اصلا نمی خوام دیگه از این به بعد بگیری." به حالت قهر گفت:" به سلامت "

از خانه بیرون آمدم. حالم خیلی گرفته بود. عصبی بودم از دست او. با خودم می گفتم چرا باید این همه زحمت مرا به خاطر یک روز نرسیدن و روزنامه نخریدن ندیده بگیرد. خیلی طول کشید که خودم را آرام کنم. به خودم که آمدم دیدم رسیده ام در خانه خودمان. رفتم داخل.

مادرم آمد طرفم.می دانستم به خاطر دیر آمدن از دستم دلخور است . کمی نصیحتم کرد و بعد که آرام شد، گفت: " تلفن را بردار به آقای منزوی زنگ بزن. دو، سه باری زنگ زده سراغت را گرفته." با بی میلی و خستگی زنگ زدم. سلام که کردم نگذاشت حرف بزنم:"چیه ؟ حالا دلخور شدی مثلا؟ بیجا کردی رفتی. من گفتم برو تو چرا باید می رفتی... همین الان بلند شو بیا اینجا." هر چه گفتم تازه رسیده ام و نمی توانم ، افاقه نکرد. نه اینکه نیازی به من داشته باشد ، میدانستم دل نازکش فوری از رنجاندن من پشیمان شده و حالا می خواهد ماجرا را حل و فصل کند. روی اجازه گرفتن از مادر را نداشتم. در را باز کردم و آرام از خانه زدم بیرون. رفتم به طرف خانه منزوی. یکی ، دو ساعتی نشستم و بعد با هم آمدیم بیرون. او رفت قهوه خانه و من راه افتادم به طرف خانه.

حالا دلم نمی آید روزنامه ورزشی بخرم. دلم می گیرد وقتی به این فکر می کنم که اگر بود الان با چه شوقی تیتر ها را روی پیشخان می خواند.

 

 

حسین منزوی ابرار ورزشی
ارسال نظر

آخرین اخبار

پربیننده ترین