کد خبر: 5949 A

چهار سکانس از یک فیلم منزوی (قسمت دوم)

روبه روی ما چند جوان نشسته بودند که حالا از صاحب نامان و صاحب هیاهو های عالم شعرند.

ایران‌آرت، غلامرضا طریقی: گفت: " بلیت بخرید فردا بریم تهران ، من کار دارم شمام که بالاخره باید از جایی شروع کنید تو برنامه های تهران شرکت کنید." با " علیرضا بازرگان" و دوست دیگری که سال هاست نیست، رفتیم بلیت خریدیم. فردایش، صبح زود رفتیم به ایستگاه قطار و راهی شدیم به طرف تهران. کوپه پر بود از طنازی ها و شوخی های منزوی.

آن روز هم سر حال بود. انگار وظیفه خودش می دانست که سر به سر تک تکمان بگذارد. از قطار که پیاده شدیم رفتیم به یک قهوه خانه نزدیک راه آهن. منزوی قلیانش را کشید و بقیه سیگارشان را. بعد قرار شد منزوی برود کارش را انجام بدهد و عصر همدیگر را در انجمن غزل ببینیم. با بازرگان پیاده راه افتادیم از راه آهن تا پاسداران. الان که فکرش را می کنم پا درد می گیرم. آن روز هم زمان زیادی داشتیم، هم پول کمی و این پیاده روی برای هر دوی این ها مفید بود.

دم در ورودی با هم قرار گذاشتیم . با هم رفتیم داخل. اغلب جمعیت به احترام منزوی بلند شدند. او روی یکی از معدود صندلی هایی که برای بزرگترها گذاشته شده بود، نشست. ما هم نشستیم کنار او روی زمین. ما ذوق زده دیدار صاحبان اسم هایی شده بودیم که  تا آن روز فقط در نشریات عکس آن ها را دیده بودیم. بین آن همه آدم سرشناس خودمان را باخته بودیم.

روبه روی ما چند جوان نشسته بودند که حالا از صاحب نامان و صاحب هیاهو های عالم شعرند. هر کس شعر می خواند، با متلک به استقبال و بدرقه اش می رفتند. منزوی از کیفش کاغذ و قلم درآورد و شروع کرد به نوشتن. فکر کردیم دارد شعرش را برای خواندن می نویسد، اما وقتی نوشتنش تمام شد با اشاره مرا صدا زد و گفت که کاغذ را بگیرم. گرفتم و باز کردم. نوشته بود: " وقتی به نام صدایتان کردم بروید و شعر هایتان را بخوانید. با اعتماد به نفس و محکم. مخصوصا چند تایی بچه پر رو روبه رویتان هستند که دلم می خواهد رویشان را کم کنید. آن هم فقط با شعر خوب." روبه رو را دوباره نگاه کردم. منظور منزوی همان چند نفری بود که اعتماد به نفسشان بیشتر از حدشان بود. قبل از اینکه بخواهند ما را صدا کنند، مجری اسم منزوی را برای شعر خواندن خواند. وقتی پشت میز شعر خوانی نشست درباره ما چند دقیقه حرف زد. او تعریف کرد و ما سرمان را پایین انداختیم . آخرین جمله اش این بود که :" خلاصه غزل های این جوان های زنجانی را بشنوید تا بدانید غزل گفتن یعنی چه." بچه هایی که روبه روی ما نشسته بودند، سکوت کردند. سکوت مطلقی که تا آخر برنامه ادامه داشت.

یکی یکی بعد از منزوی شعر هایمان را خواندیم، با شرم و حجب شهرستانی البته. کم و بیش صدای تحسین از گوشه و کنار انجمن شنیده می شد. نمی دانم به خاطر شعر های خودمان بود یا رودربایستی ستایش منزوی. هر چه بود همه گوششان را سپرده بودند به شعر های ما. برنامه که تمام شد، گفت: " آفرین خوب بود، روشون کم شد" بعد رفت دورتر ایستاد. کاملا می شد حس کرد که وقتی بعضی از حاضران می آیند پیش ما و شعرمان را به عنوان یک نوجوان تحسین می کنند، چه کیفی می کند. خون زیر پوستش می دوید هر بار که آن جمله ها را می شنید. حالا دلم نمی آید به انجمن غزل بروم. یاد آن روز می افتم و آن ساعت های غریب. یادداشت منزوی را هنوز نگه داشته ام.

 

حسین منزوی غزل علیرضا بازرگان غلامرضا طریقی
ارسال نظر

آخرین اخبار

پربیننده ترین