کد خبر: 8835 A

شانه تخم مرغ و تخیل. مورد نیاز علیخان عبداللهی برای ساخت مجسمه هایش همین است

ایران‌آرت: شانه تخم مرغ و تخیل. مورد نیاز علیخان عبداللهی برای ساخت مجسمه هایش همین است. او با خمیر کردن شانه های تخم مرغ چنان یه آن ها شکل و جان می دهد که چشم هر ببینده ای را خیره می کند. حتی خودش هم می ماند آنچه را به شکل خمیر در آورده چطور می تواند به یک مجسمه ی خارق العاده تبدیل کند. مجسمه ای که در هیچ جای دنیا مانندش نیست و حتی اگر خودش با دیگر بخواهد نمی تواند آن را بسازد. داستان زندگی علیخان هم جالب است و هم شنیدنی؛ مردی که از کشورش، افغانستان به دلیل جنگ های فراوان به ایران آمده و در یک ساختمان اداری زیر پل کریمخان نگهبان ساختمان شده است و همان آنجا با همسر و فرزندانش زندگی می کند. می گوید استعدادش با یک اتفاق شروع شد و بعد از آن توانست فرمان هدایت افکارش را به دست بگیرد و آن را به جایی برساند که حالا مشتری های مجسمه هایش به صف ایستاده اند تا هنراش را به گالری ها، نمایشگاه ها، فرحنگسراها و حتی خانه هایشان ببریند. علیخان عبداللهی مانند مولوی بود و اوستاحسن، فرشته ی نجاتش، مانند شمس که او را پخت و پروراند. بعد از آشنایی او با اوستاحسن هر روز علیخان پخته و بخته تر شد و حالا نزدیک به هفت سال می شود که بین هنرمندن و مجسمه سازها به عنوان هنرمندی که هیچ گونه آموزش آکادمیک ندیده، شناخته می شود. مجسمه سازی که آزادانه خمیر را در دست می گیرد و آن را با هنراش شکل می دهد. خبرنگار مجله کرگدن، برای گفت و گو با علیخان به ساختمان محل کارش رفته است ؛ جایی که موتور خانه و پشت بامش پر است از مجسمه و اسباب و ساخت و ساز آن ؛ مجسمه های کوچک و بزرگ، نیمه کاره و اسکلت بندی شده که منتظرند ببینند اوستاعلیخان قرار است چه نقش و نگاری به آن ها ببخشد.

جنگ های داخلی افغانستان علیخان عبداللهی را راهی ایران می کند. ارزگان، شهر زادگاهش است اما چون در این شهر خانه و زمینی نداشت به شهرهای غزنه و بامیان هم کوچ کرده بودند. وقتی وارد ایران شد هنوز ازدواج نکرده بود و حالا صاحب سه فرزند است. یک دختر و دو پسر که یک پسرش برای ادامه تحصیل به خارج از ایران رفته. تا قبل از اینکه علیخان به این ساختمان بیاید، برادرش در آن جا کار می کرده، بعد او به این ساختمان می آید و در همین ساختمان ساکن یم شود.

ساختمانی که شاید بودن در آن موجب شد روال زندگی اش تغییر کند. او می گوید: "افغان ها یا با کسی دوست نمی شوند یا وقتی دوست می شوند، دیگر دوست خود را مانند یکی از اعضای خانواده خود می دانند. افغان ها صادقانه کار می کنند. برای همین با صاحب کارم دوست شدیم و سال هاست در کنار هم هستیم و هر دو طرف راضی ایم." اما تا الان داستان اصلی زندگی علیخان شروع نشده است. وقتی از او می خواهیم از شروع شکوفایی خلاقیت های درونی اش بگوید با یک تعبیر شروع می کند:"هر انسانی یک تخیل درونی دارد که خفته است . برای بیدار شدن این تخیل احتیاج به استارت دارد. وقتی ماشین استارت می خورد و روشن می شود نیاز به یک هدایتگر دارد تا فرمان ماشین را به دست بگیرد و آن را براند.

تخیل انسان هم وقتی استارت می خورد، باید فرمان آن را در دست گرفت تا درست پیش برود و مدیریت شده حرکت کند. من تا قبل از این استارت یک مفت خور بوده ام !" خودش را تا قبل از شکوفایی خلاقیتش به همین سادگی مفت خور معرفی می کند و ادامه می دهد: "من همیشه روزهایم را در گوشه ای می نشستم بدون آن که کارخاصی انجام دهم. در آن سال ها خانمی به نام حسینی به این ساختمان آمد که منشی یکی از طبقات بود.

یک روز به من گفت علیخان چرا همیشه بیکار می نشینی؟ خودت را با کتاب، روزنامه و نوشتن سرگرم کن. گفتم خانم من سواد ندارم. وقتی این را فهمید فردای آن روز یک کاغذ و مداد برایم آورد آ، ب و حروف الفبا را نوشت و گفت این را چند بار بنویس و تمرین کند . هر روز می آمد و یک روزنامه می آورد و می گفت حرف های را که یاد گرفته ای در روزنامه پیدا کن و دورش خط بکش. خانم حسینی بدون آن که دائما پیش من باشد و من را آموزش دهد خواندن و نوشتن یادم داد. خدا خیرش بدهد. شش ماه بیشتر در این ساختمان نبود اما من در همین مدت توانستم بخوانم و بنویسم و با دنیای جدید روبه رو شوم. ما افغان ها یک عادت داریم که می گویم ان شاءالله نانت گرم و آبت سرد باشد. این دعای همیشگی من برای خانم حسینی است."

 

اوستاحسن وارد می شود

سواد خواندن و نوشتن ، استارت علیخان بود که در آن سال توسط خانم حسینی زده شد:"از آن زمان چند سال گذشت و من ازدواج کردم اما روال زندگی ام عادی بود وهمین درآمد نگهبانی ساختمان را داشتم. هفت صبح در ساختمان را باز می کردم و هفت شب در را می بستم. 15سال پیش یکی از همین روزهای عادی دم پله های ساختمان دیدم پیرمردی بالای 80سال نشسته و چند کاغذ و مقوا در کنارش است و با انگشت هایش روی این کاغذها نقاشی می کشد. اول فکر  کردم معتاد است ومی خواستم او را از ساختمان دور کنم اما دیدم پیرمرد موقری است . برایش چای بردم وکنارش نشستم . به او گفتم پدرجان خسته نمی شوی؟ گفت نه اذیت نمی شوم، از کار کردن لذت می برم. چند ماه به همین شکل گذشت و این پیرمرد هر روز جلوی ساختمان می نشست و نقاشی می کشید. رهگذرها هم وقتی کارهای او و سن وسالش را می دیدند از او خرید می کردند. او هم دلخوش بود به آنچه می کشد به فروش می رسد. چند سال به همین شکل گذشت. با هم خیلی رفیق شدیم و در این سال ها فهمیدم قبلا نجار بوده و اهل شمال است . نام اصلی اش هم حسن حاضر مشاربود. بعد از مدتی به او گفتم: " تو که اینجا کارهایت را می فروشی ، من هم از بازار پوستر بیاورم بفروش نصف نصف." گفت: "چرا نصف نصف؟ بیاور بفروش برای خودت." رفاقت علیخان و اوستاحسن به جایی رسید که پندهای اوستاحسن آویزه کوش علیخان شد: "یک روز اوستاحسن به من گفت: "هر وقت خواستی دست به کاری بزنی ، نگو نمی شود." یک بار هم وقتی داشتم زمین را تمیز می کردم پیرمردی به ساختمان آمد. بدون هیچ مقدمه ای وقتی از کنارم رد شد به من گفت:" تجارت کن. تجارت کن . نداشتی تجارت کن." این دوجمله این دونفر همیشه در گوشم بود و مانند یک نجوا با خودم زمزمه می کردم."

 

ساخت مجسمه از روی رودبایستی

علیخان تعریف می کند که چند سال بعد از آمدن اوستاحسن، یک بار بدون هیچ مقدمه چینی و فکر از پیش تعیین شده به اوستاحسن می گوید:"چرا مجسمه نمی سازی؟" اوستا حسن در پاسخ می گوید:"مگر شما مجسمه سازی بلدی؟" علیخان در جواب می گوید: "خودت همیشه می گویی همیشه وقتی دست به کاری می زنی نگو نمی شود." او هم گفت:"باشد، امتحان کن" و علیخان ادامه داد:"من آن زمان در رودربایستی افتادم و گفتم باشد. به زیر پل رفتم و چند تکه چوپ و ضایعات جمع آوری کردم و خودم را با میخ و طناب مشغول نشان داد و با چند تکه وسیله یک شکل به وجود آوردم. وقتی اوستاحسن کارم را دید ، گفت:" ساندویچی آشنا نمی شناسی؟" می شناختم و رفتم از او کمی مغز نان فانتزی گرفتم و با کمک اوستاحسن با گل رس باغچه مخلوط کردیم ، وقتی شکل خمیر شد، آن را روی چیزی که ساخته بودیم ، کشیدیم و به آن سروشکل تازه ای دادیم . وقتی آن را ساختیم از نتیجه کار خوشمان آمد".

ساختن این مجسمه، خلاقیت استارت خورده را به حرکت درآورد، علیخان می گوید:" من واوستاحسن از زیر بوته درآمدیم، نه من استادی داشتم و نه استاحسن بلکه آنچه در ذهن داشتیم، تبدیل به مجسمه کردیم. وقتی از ساخت این مجسمه ها خوشمان آمد، چند مجسمه دیگر هم با همان سبک ساختیم. یک روز وقتی مثل همیشه کنار ساختمان نشسته بودیم، یک پسر قدبلند و لاغر اندام از کنارمان عبور کرد، دیدیم در میانه راه ایستاد و به مجسمه ها خیره شد. پرسید:"این ها فروشی است ؟" من و اوستاحسن هم خوشحال شدیم و گفتیم بله. خودش را معرفی کرد و گفت کامبیزدرمبخش است . آن زمان او را نمی شناختیم و بعدها متوجه شدیم و کاریکاتوریست معروفی است . در نهایت از ما یک مجسمه خرید و رفت . کار را به اسم اوستاحسن خرید.

شاید آن مجسمه را دوهزار تومان فروختیم . از آن روز درمبخش هفته ای یک بار می آمد و از ما چند کار می خرید. یک سال به همین شیوه گذشت و هر بار انگیزه ی ما برای ساخت مجسمه ها بیشتر می شد ، چون مشتری داشت. بعد از این مدت بود که درمبخش از اوستاحسن خواست در یک نمایشگاه شرکت کند، در آن وقت بود که اوستاحسن حسابی شناخته شد و درمبخش او را با خودبرد تا پیش خودش کار کند. من و اوستاحسن از اینجا از هم جدا شدیم اما همچنان هر دو به طور جداگانه کار می کردیم.

اوستاحسن می گفت وقتی به نمایشگاه رفته بود، درمبخش در معرفی کارهای ما می گفت آنچه می بینید در دنیا لنگه ندارد و همین باعث شد که کارمان بسیار خارق العاده و منحصر به فرد جلوه کند."

 

لذت کشف گنج

"وقتی دیدیم کارهایمان مورد استقبال قرار می گیرد، شب و روز به این فکر می کردیم راهی راحت تر و آسان تر برای تهیه خمیر کارمان پیدا کنیم تا مجسمه ها بهتر شوند از چسب کاشی، خاک اره، چسب چوب و ... استفاده کردیم. من همه چیز را به جز آبگوشت برای پیدا کردن خمیر کار امتحان کردم. یادم می آید یک روز همسرم به من گفت برم خرید. در خیابان سنایی می خواستم از جوی آب رد شوم که دیدم یک شنانه تخم مرغ داخل آب افتاده . همان جا میخکوب شده بودم و یک چیز درون من می گفت به این شانه تخم مرغ لگد بزنم. وقتی این کار را کردم، دیدم خمیر مانند و نرم است . در همان لحظه خرید را فراموش کردم و خمیر شانه ی تخم مرغ را برداشتم و به سمت خانه دویدم. در راه فریاد زدم اوستا حسین پیدا کردم . وقتی به او نشانش دادم، او حیرت زده بود که چطور شانه تخم مرغ این قدر خوب خمیر می شود اما نمی دانستیم با چه چیزی می توان آ نها را به هم چسباند. چسب چوب با آب مخلوط نمی شد و راه های دیگر هم فایده ای نداشت. یک روز که فکرم درگیراین موضوع بود. دیدم یک نفر یک سلطل و قلم مو با کاغذهای تبلیغاتی را می چسباند. پیش او رفتم و پرسیدم با چه چیزی این کار را می کند؟ گفت :"سریش!" همان جا فهمدیم که سریش همان "شیریش" خودمان در افغانستان است که آن را می کاشتیم و به عنوان چسب قوی از این گیاه استفاده می کردیم. دیگر انگار دنیا را به ما داده بودند. من و اوستاحسن به گنج رسیدیم."

برادر علیخان در میدان تجریش خیابان فناخسرو با خانمی به نام مهدوی کار می کرد که وسایل قدیمی می فروخت . علیخان در همان زمان به برادر پیشنهاد می دهد که کارهایش را پیش این خانم ببرد و نظر او را بپرسد و اگر قبول کرد مجسمه هایش را در کنار وسایل او بفروشد. او هم قبول می کند و 10-15 مجسمه برادرش را به آن جا می برد که از قضا در آن روز تعدادی مجسمه سازهای بزرگ دور هم جمع شده بودند تا یک صندوق کمک هزینه برای هنرمندان که توان مالی ندارند، را ه اندازی کنند. آن ها وقتی کارهای علیخان را می بینند حیرت زده می شوند برادرش برای علیخان تعریف می کند که هنرمندها معتقد بودند کارهای او تخیلی، ذهنی و وحشی هستند. پشت این کارها هیچ آموزشی نهفته نیست و کاملا دیوانه وار روی آن ها کار شده و مورد تایید همه شان قرار گرفته بود.

 

 

برمی گردم افغانستان

شهرت علیخان البته برایش دردسر آفرین هم بوده به طوری که او را مجسمه ساز میلیونر معرفی کرده‌اند و این موضوع او را حیرت زده می کند.

"من همچنان یک کارگر ساده هستم که به کار مورد علاقه ام هم می رسم اما خرج زندگی آنقدر بالاست که من هنوز میلیونر نشده ام. در حال حاضر من یک میلیون و 200هزار تومان از ساختمان حقوق می گیرم. کرایه خانه و قبض های آب و برق و گاز را هم نمی دهم اما سر و سامان دادن سه فرزند که هر سه درس می خوانند و یکی از آن ها خارج کشور است ، کار ساده ای نیست.

خرج ماهانه ی ما بیشتر از سه میلیون تومان است . من اگر روزی میلیونر بشوم ، قطعا به افغانستان برمی گردم و در آن جا خانه می خرم. وقتی در اینجا نمی توانم یک خط ایرانسل به نام خودم بخرم می شود به سادگی زندگی کرد؟ من کشورم را دوست دارم. اگر همین بعدظهر به من بگویند که دیگر جنگی در افغانستان وجود ندارد، ثانیه ای صبر نمی کنم و بر می گردم. کشور هر کسی مانند مادرش است . هر چه باشد عاشقش است و جدایی از او برایش غیر ممکن خواهد بود." قیمت کارهایش را پرسیدم، می گوید: "کارهای من رنج قیمتی مختلف دارند؛ از 150 تا 500هزار تومان و حتی بالاتر. کار دست و قدرت خلاقیت را نمی شود قیمت گذاری کرد. هر کس ارزش کار را بداند پول بیشتری را هم بابت آن می پردازد؛ مثلا کلاغ هایی را 350، شیرها 150و مجسمه های جغد و فرشته ها را 350تا 400هزار تومان قیمت گذاشته ام اما باز هم قیمت ها نسبی هستند. در آمدم هم نسبی است .

ممکن است یکی دو ماه یک مجسمه هم نفروشم اما در یک ماه 10-15 مجسمه فروخته شود." علیخان آموزش هم می دهد اما هر کسی از پس کار برنمی آید ؛ " ساخت هر مجسمه شش،هفت مرحله دارد که مدت ساخت آن در تابستان و زمستان هم فرق می کند. برای همین کار ساده ای نیست. خیلی ها مخصوصا خانم ها دوست دارند این کار را تجربه کنند و یاد بگیرند اما چون همیشه یک استاد بالای سر آن ها بوده و چم وخم را به آن ها یاد داده، وقتی می گویم آزادانه هر چه می خواهید با این خمیر بسازید، برایشان ساده نیست. پسرها زودتر از یادگیری فراری می شوند، چون واقعا این کار قوت دست می خواهد. آموزش من رایگان است. من خودم آموزش ندیده ام که بخواهم آموزش بدهم. باید آنقدر بسازی و خراب کنی تا به آنچه می خواهی برسی . تا کار خراب نشورد، نمی توان نو ساخت. کار من حد و مرز ندارد. می گویم وحشیانه و آزاد برای خودشان کار کنند و نترسند اما چون می خوهند آموزش ببینند، نمی توانند."

 

 

 

درآمد ساخت و ساز قیمت گذاری مجسمه نقاشی
ارسال نظر

آخرین اخبار

پربیننده ترین